قبله هفتم

وبلاگ شخصی عبدالرضا هلالی

عیدالزهرا مبارک
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

   بسم الله الرحمن الرحیم

خانه ای گِلی دارم در رؤیاهایم؛ خانه ای که با پای دلم بدان جا سفر می کنم ؛ خانه ای گِلی که بوی محبت را از کوچه های آن حس  می کنم . خانه ای گِلی امّا شاهانه و با صفا , خانه ای پر از نور ، با درب چوبی و میخ های بسیار ..... که شعاع نور خیره کننده اش از لا به لای درب چوبی خود نمائی می کند چه درب پر استقامتی و چه میخ های فولادینی ؛ چه میخ های سیاهی ،حیف از نور که بر آن بخورد....

آری ... کجا بودم ؟! خانه ای گلی که از دیوارهایش همه بوی عطر چادر زهرا به مشام میرسد؛ خانه ای که تزئینات دیوارهایش قاب عشق و عمل بر آن کوفته شده است ؛ خانه ای کوچک اما خیلی بزرگ به بزرگی دنیا... نه نه ،دنیا خیلی کوچک است و تصحیح می کنم به بزرگی دل مولا... خانه ای با جوانان بهشتی اش ... خانه ای گلی که محل نشست و برخاست ملائکه هاست .

اینجا به این بزرگی جائی هم برای ما دارد؟ شاید مدالی داشته باشم!! نمی دانم امّا مهمان حبیب خداست . اگر روزی وارد شوم چه کنم ؛ چه پر شور .... به رسم خادمی این درگه  همان گوشه کنار در می نشینم , سر خم می کنم ، با حیا و با ادب می گویم السلام علیکم یا اهل البیت النبوة... و یک نفر قطعا اگر لایق باشم پاسخ سلام را میدهد و آن مادرم زهراست چه جملهءزیبائی ( مادر ) مادرم زهرا ! ای کاش من هم اولاد تو بودم . راستی مادر پهلویت !؟ هنوز درد می کند ؟ چه جسارتی !!! تو را هم میزنند ؟ توئی که پاکی و پر از غرور ... بی رحمانه غرورت را می شکنند ؟ لعنت بر آن کس که غرورت را شکست ... مادر! خوش به حال آنانی که با تو همسایه اند ؛ خوش به حال آنان که با تو مَحرمند . حالا که اینطور شد بگذار در لغت حداقل با تو راحت باشم (( مادر )) دلت همیشه شاد باد ؛ دوستت دارم  مادر دوستت دارم . 

                                                                                                                         ( عیدالزهرا مبارک )