قبله هفتم

وبلاگ شخصی عبدالرضا هلالی

قبله هفتم
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: عبدالرضا هلالی ، هیئت الرضا ، قبله هفتم

**توجه**
این پست توسط واحد فرهنگی هیئت الرضا (ع) محفل بسیجیان و رهروان شهدا ارسال گردیده است.

سلام

در راستای تغییرات سایبری هیئت الرضا(ع) محفل بسیجیان و رهروان شهدا ، آدرس وبلاگ شخصی حاج عبدالرضا هلالی به آدرس www.ghebleye7.ir  تغییر یافت.

از کلیه دوستانی که وبلاگ فوق را لینک کرده اند خواهشمندیم ، با توجه به اینکه ممکن است وبلاگ قبله هفتم به صورت مستقل از پرشین بلاگ منتشر گردد ، لینک های خود را به آدرس فوق تغییر دهند.


 
(( مرا مران که سگی سر به آستان توأم یا حسین ))
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

بسم الله الرحمن الرحیم

(( مرا مران که سگی سر به آستان توأم یا حسین ))

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود :خوشا به حال کسی که زندگیش مثل زندگی سگ باشد!!!

در سگ ده خصلت پسندیده است که مؤمن به داشتن آن سزاوارتر است، سگ در میان مردمان ، قدرر و قیمتی ندارد که این حال (( مساکین )) است - سگ مال و ملکی ندارد که این صفت (( مجردین )) است - خانه و لانه ای مشخص و معین ندارد و هر جا که رود همان جا را خوابگاه خود سازد و همه زمین بساط اوست که این از نشانه های (( متوکلین )) است - اغلب اوقات گرسنه است و این عادت (( صالحین )) است - اگر صد ضربه تازیانه از صاحب خودش بخورد، در خانهء او را رها نمی کند و این صفت (( مریدین )) است - شب ها به جز اندکی نمی آرامد و این از صفت (( محبین )) و دوستداران است - رانده می شود و ستم می بیند ولی اگر او را بخوانند بدون دیگری بر می گردد و این از علامت های (( خاشعین )) است- به هر خوراک که صاحبش به او دهد راضی است و این حال (( قانعین )) است- بیشتر لب فرو بسته و خاموش است و این از علامت (( خائفین )) است- وقتی می میرد ارثی از او باقی نمی ماند و این حال (( زاهدین )) است....


 
حاج عبدالرضا هلالی
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

بسم الله الرحمن الرحیم

می خوام ببرمتون به سال 73،72 ، سالی که شهید عباس صابری ( شهید تفحص ) رضا پِِِله یا رضا سیاه شرّ و شور محله رو هیئتی کرده بود و عاشق امام حسین اون موقع ها چقدر دوست داشتم شهید بشم ، 14،13 سالم بود ، اُلگوم شده بود مداح شمالیا ( شهید علمدار ) ، عشقم شده بود 5 شنبه شب بشه با اتوبوس بنیاد شهید که دم مساجد می زاشتن ، با خانواده هاشون بیام بهشت زهرا و تو اتوبوس یه دمی از امام زمان و امام حسین بگیرمو اشک پدر ، مادرای شهدا رو در بیارم .... وای بذارید از سحرها بگم ،.... از نماز جماعت صبح که خیلی مقید بودم حتماً پشت حاج آقای حبیبی به جماعت بخونم وای که چه حالی میداد... وقتی صدای زنگ ساعت کامپیوتری در می اومد عشق می کردم.... انگاری خدا بیدارم می کرد .... وقتی آب تو صورتم می زدمو به آینه نگاه می کردم لبخند رضایت پروردگارمو از بندگیم حس می کردم اوه.... پیاده پیاده با نعلین خش خش ، تسبیح به دست از محلهء سوسن آب می اومدم نماز جماعت صبح مسجد المهدی مجیدیه ... چه نمازی، احساس سبکی می کردمو بی نیازی بعدشم می شستم پای قرآن ، تنهای تنها خوب یادمه سورهء نباء رو می خوندم ..... آخه شنیده بودم هر کی 40 صبح این سوره رو بخونه حتماً می ره مکّه .... چه چله های روحانی و با صفائی ، زیارت عاشوراهای پشت بوم خونه.... دعای عهد تو پادگان میبد .... اینی که هستم الآن همه از برکت اون روزاست بچه ها می دونین که چی می گم!؟!! شاگرد میوه فروشی بودمو بار خالی می کردم خیلی قبل ترشم عملگی می کردم، ملات درست می کردم... کاشی کاری و .... اوستا داشتم یه تخم مرغ آبپز با یه سیب زمینی و یه ذره گوجه فرنگی که مامانم واسم شب میزاشت ظهرا ناهار می خوردم.... چه انرژی بهم می داد واسه باقی روزم.... ، عشقم این بود که وقتی پول گرفتم برم واسه مادرم یه تیکه لباس یا طلائی بخرم آخه زجر کشیده بود دیگه.... بگذریم. همه این عبادتا قبل از بلوغ ، روزه گرفتنا و چله گرفتنا واسه این بود که می دونستم باید رضا هلالی با همه فرق داشته باشه و خیلی خیلی باید ریاضت بکشه .... بالاترین افتخارم این بود که خالق دیونهء مجیدیه رضا هلالی رو دوسش داره.... اینو از چشاش می فهمیدم ؛ مدام با اون صدای کلفتش می گفت : عبدالرضا فقط امام رضا ... یا امام رضا... امام رضا دوست داره ، اون راست می گفت .... حرف راستو می گن یا از بچه بپرس یا از دیونه .... واقعاً امام رضا دوسم داشت ، خیلی چیزا گفتنی نیست بچه ها ، نمی دونم بچه های بهشت هوائیم کردن که ساعت 30/5 دقیقهء صبحه هنوز بیدارم ... یا دلم هوای اون روزا رو کرده .... چی می دونم خلاصه آی نوجوونا قدر پاکی و تنهائیاتون رو بدونین و با خدا رابطه بر قرار کنین با شیطون، با نفستون، لجبازی کنین و کمرشو بشکنین تا جوونین.... مثل یه بچه کوچولوی ناز نازی با خداتون حرف بزنین، اینو باور کنین که پروردگارتون هم نشینه با شما ، باهاش درد و دل کنینو بهش بگید که بهترین رفیقتونه آره اون موقع 14 ساله بودمو  و الآن 28 سالمه و هنوز که هنوزه دارم نون گدائی نیمه شبای  نو جوونیم رو می خورم و برای شما نفس می زنم....

 

 

 

__________________________________________________________________

خالق نام دیوانه ای بود حدوداً50 ساله که سال 83 به علت تصادف از دار دنیا رفت و از مستمعین هیئت بود.